و خدایی که در همین نزدیکیست


هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زیرا وقتی این ها می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسیاری دارند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()


عشق مرگ نیست زندگی است. سخت نیست عین سادگی است. عشق عاشقانه های باد وگندم است . اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است. زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ؟ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی؟ اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی اگر می دانستی دل ترک خورده ی من با یاد چشمان بارانی ات شکسته تر می شود هیچ گاه به من پشت نمی کردی اگر می بینی کسی به روی تو لبخند نمی زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

salam be hame dostan

....khodai delam baraton khili tang shode vali afsos ke

 ؟kholase az hame in harfha ke begzarim sokhan dost zinast.mage na

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

فکر نکنی وقتی ازت دورم یعنی فراموشت کردم

نه فقط دارم بهت فرصت میدم دلت برام تنگ بشه 

 

 


دلی دارم ز جنس سنگ و شیشه / چنان مهرت به جانم کرده ریشه
که در شش گوشه ی قلبم نوشته / عزیزم ، دوستت دارم همیشه

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

چه فرقی دارد ، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد ؟
وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه !


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

آغوشی میخواهم،
گرم،
عاشق،
ساده،
متوجه.
امنیتی در پناه بازوانی قدرتمند،
بوسه هایی نرم
بر گونه،
آرامشی از جنس خواب.
آغوشی گرم- متعلق به من
همراه من
مأمن من.
نهایتی در نگاهی مهربان
ابدیتی بی وقفه و
موزون و
جاری و
طلوعی دیگر گونه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

سلام به همه دوستان گلم خیلی وقت بود که متنی برای این وبلاگ نزاشته  بودم .خلاصه دلم برای همتون تنگ شده  بود خواستم یه  ارزادبی کرده باشم .همین فعلا شما را به خدای بزرگ میسپارم. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت



نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()