و خدایی که در همین نزدیکیست

دلوووووووو...دلوووووووو


           دل دردمند مرا نبود به تو دعوا


                                     خبره قلب مرای بشنوای بی وفا


          دل دردمند مرا نبود به تو دعوا


                                     خبره قلب مرای بشنوای بی وفا


                     خبره قلب مرای بشنوای بی وفا


       بیا مرا یار بگیر مونس غمخوار بگیر


                                  برای خود جانکه من یار وفادار بگیر


       بیا مرا یار بگیر مونس غمخوار بگیر


                                  برای خود جانکه من یار وفادار بگیر


                    برای خود جانکه من یار وفادار بگیر


      دل دردمند مرا نبود به تو دعوا


                                خبره قلب مرای بشنوای بی وفا

     دل دردمند مرا نبود به تو دعوا


                                خبره قلب مرای بشنوای بی وفا


             خبره قلب مرای بشنوای بی وفا


   بیا لب آب رویم در شب مهتاب رویم


                            میجویم ازهم راز دل با هم به کولاب رویم


   بیا لب آب رویم در شب مهتاب رویم


                           میجویم ازهم راز دل با هم به کولاب رویم


            میجویم ازهم راز دل با هم به کولاب رویم


  دل دردمند مرا نبود به تو دعوا


                            خبره قلب مرای بشنوای بی وفا


  دل دردمند مرا نبود به تو دعوا


                           خبره قلب مرای بشنوای بی وفا


           خبره قلب مرای بشنوای بی وفا!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِچپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

آن شب شب نحسی بود ...

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

صدای قطع شدن مکالمه آمد ...


تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...

و می گریست ...

بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :

" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "


به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...

داخل کوچه را نگاهی کرد ...

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...

پنجره را باز کرد ...






با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

و وداع کرد ...

صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...

نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...


صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...

پسر را نیافت ...




ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...

و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...

تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "

زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...





و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

کاش مـی شـد در کنـارت      عاشـق و دیوانـه بـودن


  بـا دل مســت و خرابـت      همدل وهـم خانـه بـودن


  کاش مـی شـد در خیالـم      خـواب ورویـای تودیـدن


  در دل شـب مسـت بــودن      چشـم زیبـای تـو دیـدن


  کاش مـی شـد از نگاهـت      پل بـه دنیـای دلـت زد


  مست چشمـان تـو بـود و      بوسـه نـا غافلــت زد


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

مدتی است که دلم گرفته است  صدایم لرزان شده است چیزی در گلویم به صفحه ی قلبم میکوبد و میگوید:

اشک بریز...اشک بریز

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری هفتم www.pichak.net کلیک کنید

 

 رفته بودم سر حوض تا ببینم عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود...


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

***سلام دوستان امروزی و دیروزی***

دوستان امروزی و دیروزی خودم پاک کنید { کینه ها ، نفرت ها ، بدی ها}

بخشیدن رو یاد بگیریم.

همیشه برای از نو شروع کردن وقت هست.

به این فکر کنید که شاید فردایی نباشد و فرصت جبران هم ... .

گذشته رو فراموش ، در حال زندگی کنید.

به قول یکی از دوستان دیروزی :

*زندگی زیباست.*

دل تنگیام زیادن اما ...

حالا نوبت شماست که از دل تنگ خود بگویید . دور یا نزدیک ، همین حالا...

آرزومند آرزوهای خوب خوب خوب ... همگی.

منتظرم.


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

مقدم ماه صیام
ای ماه صیام مقدمت بود سعید
                              برمسلم و مومن همه میداد نوید
کاین ماه به احسان و کرم روی کنید                        

                             کزفضل و عبادت خدا بهره برید

میهمانی خدا
ماه رمضان همیشه مهمان تویم
                            خوش باتووخوش به عهد و پیمان تویم
مهمانی توباد مبارک برما
                            کزدل به هوای سروسامان تویم

امید مهمان خدا
از راه کرم تو میهمان را بنواز
                             کورا نبود به درگه غیرنیاز
مهمان تو از گناه آید به پناه

                          دستش به نیاز سوی تو هست دارز

 

من هم به نوبعه خودم حلول ماه مبارک رمضان را به همه مسلمانان جهان تبریک می گم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید...آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را...


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

با اینکه می دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم

با اینکه می دانم پرستش کار کافر است می پرستمت

با اینکه می دانم آخر عشق رسوایی است عاشقت می شوم

پس گناهکارم ، کافرم ، رسوایم ولی همچنان دوستت دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی،لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره،ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

بنام تو که از هم دوریم

به تکرار غریبانه ترین جمله قرن و به توان ابدیت دوستت دارم

هر گز نرود از یادم مهر تو چنان در دلم نشسته که گویی جان در بدنی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن... از کنارت رفته ام ولی فراموشم نکن

 

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

از خدا پرسیدم چی دوست داری ؟ گفت : سخاوت . دیوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فدای تو که گفتی : رفاقت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟...

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست .....

                    عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛

                         عشق یعنی کوشش بی ادعا .....

                             عشق یعنی مهر بی اما اگر ؛

                                 عشق یعنی رفتن با پای سر .....

                                   عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛

                                     عشق یعنی جان من قربان اوست .....

                                        عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛

                                          حرفهای دل بدون گفتگو .....

                                           عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛

                                           عشق یعنی بوسه بی شهوتی .....

                                            عشق ، یار مهربان زندگی ؛

                                          بادبان و نردبان زندگی .....

                                     عشق یعنی دشت گلکاری شده ؛

                                   در کویری چشمه ای جاری شده .....

                            یک شقایق در میان دشت خار ؛

                       باور امکان با یک گل بهار .....

                     در خزانی برگریز و زرد و سخت ؛

                   عشق تاب آخرین برگ درخت .....

                    عشق یعنی روح را آراستن ؛

                    بی شمار افتادن و برخاستن

                       عشق یعنی زشتی زیبا شده ؛

                             عشق یعنی مهربانی در عمل ؛

                                  عشق یعنی گل به جای خار باش ؛

                                    پل به جای اینهمه دیوار باش .....

                                  عشق یعنی یک نگاه آشنا ؛

                                  دیدن افتادگان زیر پا .....

                              عشق یعنی تنگ بی ماهی شده ؛

                          عشق یعنی ماهی راهی شده .....

                      عشق یعنی آهویی آرام و رام ؛

                   عشق صیادی بدون تیر و دام .....

                 عشق یعنی برگ روی ساقه ها ؛

                عشق یعنی گل به روی شاخه ها .....

                 عشق یعنی از بدیها اجتناب ؛

                    بردن پروانه از لای کتاب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

عاشقی چیست که من معنایش کنم

در کلامی زیبا ,  بیانش کنم

عاشق آن است , در اولین نگاه مرا گرفتارش کند

عاشق آن است , عشق مرا سالها در قلبش نگهداری کند .


نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()



اگر غم اسیرم کند ، غصه اگر پیرم کند ، دست بزرگ آسمان زمین گیرم کند ، بازم میگم دوستت دارم !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()



عاشق یک بار به دنیا میاد اما سه بار میمیره ، وقتی یارشو با کسی می بینه ،گریه وقتی بفهمه اون دوستش نداره ،گریه وقتی بفهمه هیچ وقت به اون نمیرسه .گریه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()




زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست که کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن

را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها

تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که

مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

…… دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()



زدم فریادخدایا این چه رسمیست.

رفیقان را جدا کردن هنر نیست.

رفیقان قلب انسانند خدایا.

بدون قلب چگونه می توان زیست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()