و خدایی که در همین نزدیکیست

دلم گرفته از همه من از همه خسته ترم

نمی دونی که عاشقم نمی دونی که دل دارم

صدای من را نشنون به گورستان سفر کنم

بازم یاد خستگی این دل در بدر کنم

خراب شوم چو مست می نگاه به سفر کنم

روم ز شهر ودیار خودو از عاشقی گذر کنم

انکار گر کرد او که دوستم نداری

برای او گریه کنم یا زسینه قلب در کنم

عمری به دنبال او خسته شد چون سفر کنم

سفر کنم به اخرت از دنیا حذر کنم

بسوزم منز قهر او یا زعشق اش من حذر کنم

اگر دگر نخواهدم بیاد او به سر کنم

بسوزم ز عشق او گل عمر پرپرکنم

همیشه سوی او شوم به خاطراتش به سر کنم

در اخرت ببینمش عشق را از سر کنم

بشینم کنار او من خستگیمو در کنم

اگر نبینم او را من احساس خطر کنم

اگر که او رهام کنه گریه من چون ابر کنم

ببارم اشک ز دیدگان کویر خشک را تر کنم

اگر که او نخواهد روحم زتن بدر کنم

روم به اخرت من پرواز مثل کبوتر کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۸ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()

زندگی عشق است ُُعشق افسانه نیست آنکه عشق آفرید دیوانه نیست

 

 عشق آن نیست که در کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()