و خدایی که در همین نزدیکیست

 

من که از عشق تو بودم همیشه مست

 

این دلم اخر به دست تو شکست

 

بر روی چشم من جای تو بود

 

از تو در این قلب من یادها هست

 

یاد کن از روزگار عاشقی

 

میرفتیم ما زیر باران دست به دست

 

این دلت ای مهربان ای نازنیین

 

پس چرا در را به روی عشق بست

 

من که داشتم یک عالم ارزو

 

پس چرا عشق تو از عشقم گسست

 

عشق من در اسمان بود ولی

 

عسق در قلب تو بود احساس پست

 

حالا میبینم اشک در چشم توست

 

عشق من بغض قلبت را شکست

 

قلبت با اینکه بر روی عسق در بست

 

عشق من در قلب تو رفته است

 

حالا دیدی عاشقت کردم من

 

پس مرا باید بگوی ناز شصت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۸ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()