و خدایی که در همین نزدیکیست

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی عشق را

شیرینی برخوردهای گرم را

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط دوست خودم.دوست خودت.دوست همه نظرات ()